شهادت حضرت عمرفاروق(رض)
«در خواب راههاي بسياري را جلو خود ديدم، پس از لحظاتي همة آنها – به غير از يک راه از بين رفته و ناپديد شدند، من آن را در پيش گرفتم تا به کوهي رسيدم، نگاه کردم ديدم که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بر روي آن نشسته و ابوبکر نيز در کنار اوست، رسول خدا به عمر اشاره ميفرمود که به سوي آنان برود!»
پس از آن از خواب برخاستم و با خود گفتم:
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»
«ما از آن خداييم و به سوي او باز ميگرديم.»
گمان کنم که حضرت عمر وفات کرده باشد!
انس گفت: چرا دربارة خوابت نامهاي براي عمر نميفرستي؟! (ابوموسي اشعري و انس آن زمان در عراق بودهاند.)
ابوموسي گفت: نميخواهم خبر مرگش را به خودش بدهم!
پس از آنکه حضرت عمر آخرين حج خويش را انجام داده و به مدينه بازگشت، روز جمعه بر روي منبر رفت و آخرين خطبة خويش را نيز در ميان مردم ايراد نمود.
خود حضرت عمر -رضي الله عنه- نيز خوابيرا ديد که آن را براي اصحاب تعبير و تفسيرنموده بود!
حضرت عمر در همان خطبه جمعه فرموده بود: من خوابي را ديدهام که برداشت من از آن اين است که زمان مرگم فرا رسيد، من در خواب ديدم که انگار خروسي دوبار بر من نوک زد!!
و همچنين کساني هستند که به من سفارش ميکنند، خليفه پس از خويش را تعيين کنم!
اما خداوند هيچگاه دين و خلافت خويش را ضايع و نابود نميگرداند و آنچه را که براي پيامبرش فرستاده، اجازه نميدهد از بين برود و نيست و نابود بشود!
اگر چنانچه به طور ناگهاني براي من اتفاقي پيش آمد، اين شش نفر که رسول خدا تا زمان وفات از آنها راضي بود، در مورد قضيه خلافت تصميم بگيرند!
حضرت عمر فاروق چهار روز قبل از شهادت – يعني در روز يکشنبه 23 ذيالحجه- با دو صحابي بزرگ حذيفه بن يمان و سهل بن حنيف -رضي الله عنهم- ملاقات نمود.
او پيشتر به حذيفه مأموريت داده بود که خراج و ماليات زمينهايي را که با آب دجله آبياري ميشدند برآورد کند و به سهل مأموريت داده بود که براي تعيين مقدار ماليات زمينهايي که با آب فرات آبياري ميشوند.
حضرت عمر خطاب به آنها فرمود: چکار کردهايد؟ از اين نگرانم که براي محصولات آنها ماليات سنگين و غيرقابل تحملي را برآورد کرده باشيد!
گفتند: در حد قابل تحمل و مناسب، ماليات آنها را معين کردهايم!
حضرت عمر فرمود: اگر عمري باقي بود، براي بيوهزنان (و مستمندان) عراق کاري خواهم کرد که بعد از من به هيچکس نيازي پيدا نکنند!
اما چهار روز پس از اين ملاقات حضرت عمر با حذيفه و سهل بود که او را به شهادت رسانيدند!
حضرت عمر بن خطاب به اسراي سرزمينهاي فتح شده اجازه ورود به مدينه پايتخت حکومت خلافت را نميداد، به مجوسيهاي ايران و عراق و مسيحيان شام و مصر اجازه اقامت در مدينه داده نميشد، مگر زماني که مسلمان ميشدند بعد وارد جمع مسلمانان ميگرديدند.
اين اقدام عمر فاروق -رضي الله عنه- از کارهاي شگفتي برانگيز و حکيمانه، و نشانة بصيرت و دورانديشي او بود، زيرا مجوسيان و مسيحيان شکست خورده، و کينة مسلمانان را در دل داشتند و از هيچ اقدامي براي توطئه عليه مسلمانان کوتاهي نميکردند!
اقامت ايشان در مرکز خلافت، براي توطئه و ايجاد تفرقه فرصتهاي بسياري را در اختيارشان ميگذاشت، او براي خنثي کردن آن نقشههاي شوم و دفع شرارتهايشان در حق مسلمين اجازه اقامت در مدينه را به آنان نميداد.
اما برخي از اصحاب رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- داراي بردگان و اسيراني مسيحي و مجوسي بودند، و از حضرت عمر ميخواستند و اصرار ميورزيدند که به تعدادي از آن بردگان و اسيران اجازه اقامت در مدينه را بدهد تا آنان را در امور مختلف به کار گمارند، به همين خاطر او به تعدادي از آنان اجازه داد که در مدينه اقامت کنند. هر چند از اين اقدام ناراضي بود!
آنچه حضرت عمر پيشبيني ميکرد و از آن نگران بود، روي داد.
تعدادي از آن انتقامجويان و کينهتوزان مقيم مدينه براي ترور خليفه توطئهچيني کردند و انتقام آنان اين بود که او کاخهاي ظلم و ستم و حکومتهاي آنها را تار و مار و نابود کرده و از بين برد. بنابراين تصميم گرفتند ضربه سختي و سنگيني را بر پيکرة خلافت اسلامي و فروپاشي آن بخصوص شخص خليفه که هسته مرکزي و رمز قدرت مسلمانان بود وارد کنند که هيچوقت نتوانند آن را جبران کنند. اين نقشة شوم حلقههاي توطئهاي بود که در محافل پنهاني بر روي آن اتفاق نظر کرده بودند که با هم گوشههاي تاريک خانة آن را بازديد ميکنيم:
مثلث توطئه
ترور حضرت عمر فاروق توطئه خيانتآميز و چندجانبه بود. که مثلثي از يهوديان و مسيحيان و مجوسيان را تشکيل ميداد.
طراحان اين جنايت هولناک چهار نفر بودند:
1- هرمزان: مجوسي ايراني، که پيشتر فرمانرواي اهواز و يکي از فرماندهان رده بالاي ارتش ايران در جنگ قادسيه و جنگهاي قبل و بعد از آن بود.
او در جنگ «تَشْتُر» در سال 18 ه. که در اهواز روي داد از سپاه اسلام شکست سختي خورد و خود او اسير گرديد و به مدينه انتقال يافت و پس از اخذ امنيت از حضرت عمر فاروق در آنجا باقي ماند.
2- کعب الأحبار: که روحاني يهودي و اهل يمن بود و از کتاب تورات آگاهي داشت. او در خلافت حضرت عمر -رضي الله عنه- مدعي مسلمان شدن گرديد، به مدينه آمد و در آنجام مقيم شد.
3- فيروز ايراني مشهور به ابولؤلؤ فارس مجوسي که بردة مغيرهبن شعبه بود، او در جنگهايي که با ايرانيها روي داد، همراه با عدهاي ديگر به اسارت درآمده بود. پس از آنکه بردگان در ميان مجاهدان تقسيم شدند، او سهم مغيره بن شعبه گرديد.
ابولؤلؤ مجوسي ايراني آهنگر ماهري بود، و با مهارت بسيار انواع ابزارآلات را از آهن ميساخت.
مغيرهبن شعبه نزد حضرت عمر رفت و با اصرار بسيار توانست موافقت او را براي اجازه اقامت ابولؤلؤ در مدينه جلب نمايد. تا مسلمانان از کارهاي صنعتي او استفاده کنند، او در عين مهارت در آهنگري، با نجاري، حکاکي و صنعتگري آشنايي داشت و از آنجا که برده مغيره بود، از دارايي و درآمد ابولؤلؤ سود ميبرد.
4- جُفينه رومي: او بردهاي مسيحي و اهل روم بود، و در فتح شام به اسارت درآمده و سهم يکي از مسلمانان گرديده و در مدينه مقيم شده بود!
آن چهار نفر توطئه ترور حضرت عمربن خطاب را طراحي نمودند.
پيشگويي کعبالأحبار در مورد ترور عمر فاروق -رضي الله عنه-
کعبالأحبار به عمر گفته بود که زمان مرگ او نزديک شده و او در تورات خوانده است که اجل او فرا رسيده است!؟
سعدالجاري خدمتکار حضرت عمر -رضي الله عنه- ميگويد: عمربن خطاب وارد منزل همسرش امکلثوم دختر عليبن ابيطالب شد او را گريان ديد!
از او سبب گريهاش را سؤال کرد؟
امکلثوم گفت: کعبالأحبار در مورد تو گفت است که: عمر در جلو يکي از درهاي دوزخ قرار گرفته (اما چيزي به پايان عمر او باقي نمانده است).
عمر فاروق به امکلثوم گفت: هر چه خداوند بخواهد همان ميشود، اميدوارم که خداوند مرا سعادتمند (و اهل بهشت) آفريده باشد!
پس از آن او کسي را به دنبال کعبالأحبار فرستاد، وقتي آمد به حضرت عمر گفت: يا اميرالمؤمنين! در مورد من با شتاب داوري مکن! سوگند به خداوندي که جان من در اختيار اوست پيش از پايان ماه ذيالحجه به بهشت خواهي رفت!!؟
عمر فاروق به او گفت: اين چه حرفي است که تو ميزني؟! يک بار مرا به جهنم و بار ديگر به بهشت ميبري؟!
کعبالأحبار گفت: يا اميرالمؤمنين! سوگند به خداوند درکتاب تورات در مورد تو خواندهام که بر يکي از درهاي دوزخ ايستادهاي و از وارد شدن مردم به آن جلوگيري مينمايي؟! اما وقتي عمر تو به پايان رسيد بسياري با شتاب به طرف آن هجوم ميبرند!؟
سپس به حضرت عمر گفت: يا اميرالمؤمنين! وصيت خود را آماده نما و کارهاي خود را روبراه کن، قطعاً پس از سه روز خواهي مرد!!؟
عمر فاروق با تعجب از او پرسيد: از کجا ميداني چنين ميشود؟!
کعبالأحبار گفت: اين را در کتاب تورات ديدهام!
حضرت عمر گفت: سبحان الله! مگر ميشود نام عمر در تورات وجود داشته باشد؟
کعبالأحبار گفت: نه اسم تو نيامده، ولي عملکرد تو را در آن ميبينم و متوجه شدهام که عمرت به پايان رسيده و کارت تمام است!!؟
روز بعد کعبالأحبار نزد حضرت عمر فاروق آمد و گفت: يا اميرالمؤمنين يک روز ديگر رفت و تنها دو روز از عمر تو باقي مانده؟!
دو روز پس از آن براي بار دوم نزد حضرت عمر آمد و گفت: دو روز تمام شد و فقط يک روز عمر برايت باقي مانده است!؟
در بامداد روز چهارشنبه در حالي که در محراب بود، ضربت خورد و به شهادت رسيد!
اين تعيين زمان تدريجي و چند روزه توسط کعبالأحبار بيانگر اين حقيقت بود که او از توطئه ترور حضرت عمر فاروق مطلع بوده و در آن دست داشته، و از زمان دقيق اجراي آن مطلع بوده، و با اين پيشگويي خود ميخواسته آگاهي و غيبگويي خود را به رخ حضرت عمر و مسلمانان بکشد، و گمان کنند که واقعاً چنين چيزي در تورات وجود دارد!؟
گفتگوي عمر فاروق با ابولؤلؤ (فيروز)
قبل از ترور حضرت عمر، فيروز
ايراني ملقب به ابولؤلؤ از ارباب خود مغيره نزد عمر شکايت برد! زيرا مغيره
از او خواسته بود در مقابل ساختن ابزارآلات آهني و آسيابهايي که ميسازد،
هر روز چهار درهم به او بدهد!
ابولؤلؤ بر اين باور بود که از طرف ارباب
خود مغيره مظلوم واقع شده و از کارش سوء استفاده کرده و او را استثمار
نموده است! و چهار درهم در روز پول زيادي است!
ابولؤلؤ به عمر فاروق
گفت: يا اميرالمؤمنين! مغيره بار سنگيني را بر دوش من گذاشته و پول زيادي
را از من ميگيرد، با او سخن بگو که چيزي را از آن کم کند!
حضرت عمر به او فرمود: در چه کارهايي مهارت و تخصص داري؟
گفت: در آهنگري و نجاري و کندهکاري!
حضرت عمر گفت: مغيره پول زيادي را از تو درخواست نکرده، از خدا پروا کن و با او به نيکي رفتار کن!
حضرت عمر در نظر داشت که با مغيره در مورد کاستن از مقدار آن صحبت کند!
ابولؤلؤ با حالتي عصباني رفت و گفت: عدالت عمر همه را شامل شده غير از من و از عدالت او در مورد من خبري نيست!
سر
تا پاي ابولؤلؤ پر از حقد و کينهتوزي نسبت به شخص حضرت عمر فاروق بود،
زيرا نميتوانست طعم تلخ فروپاشي امپراطوري ايران و پيروزي مسلمانان به
رهبري او را فراموش کند! او هر گاه کودکان اسراي مجوسي را در مدينه ميديد،
بر سرشان دست ميکشيد و ميگريست. و ميگفت: از دست عمر جگرم خون شده!!؟
پس
از آن گفتگو ميان او و حضرت عمر عزم خود را براي کشتن و ترور او جزم کرد.
خنجري دو سر ساخت و آن را بسيار تيز کرد و خود را براي ترور خليفه مسلمانان
آماده نمود.
نزد هرمزان رفت و او را از نقشة خود آگاه و خنجري را که
براي ترور حضرت عمر ساخته بود به او نشان داد و گفت: به نظر تو اين چگونه
است؟
هرمزان گفت: با اين خنجر بر هر کس ضربهاي وارد شود، از پاي درميآيد!
روزي
حضرت عمر با چند نفر از اصحاب از جايي در مدينه ميگذشت که در راه به
ابولؤلؤ رسيدند، حضرت عمر فاروق به او گفت: شنيدهام گفتهاي ميتواني
آسيابي بسازي که با آب کار کند!؟
ابولؤلؤ با خشم و کينهاي که از چهره او پيدا بود در پاسخ به او گفت: آسيابي برايت ميسازم، که همة مردم در مورد آن سخن بگويند.
حضرت عمر فاروق به همراهان خود گفت: اين آدم برده، مرا تهديد ميکند!؟
سه نفر از توطئهگران يعني هرمزان و ابولؤلؤ و جفينه براي بررسي چگونگي اجراي طرح و برنامه خود براي ترور حضرت عمر در جايي تشکيل جلسه داده بودند، و ابولؤلؤ آن خنجر را که خود براي اقدام عليه جان خليفه مسلمانان ساخته بود به همراه داشت.
وقتي آنها مشغول تبادل نظر بودند، عبدالرحمن بن ابيبکر صديق آنان را ديد و به طرف آنها رفت!
وقتي او را ديدند ترسيده و دچار دلهره گرديدند، با رسيدن او روي زمين که نشسته بودند و پريشان و نگران ايستادند! در همان حال خنجري را که ابولؤلؤ براي کشتن عمر فاروق به همراه داشت از کمر او بر زمين افتاد!
منبع:وبلاگ عشق فقط عشق خدا
سڵاو: